محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
158
تاريخ الطبرى ( فارسي )
فرستادند و آنها در مكه به بكر بن معاويه گذشتند كه شرابشان داد و دو كنيز وى مدت يك ماه برايشان آواز خواندند ، آنگاه يكى را سوى كوهستان مهره فرستادند كه دعا همىكرد و ابرها مىآمد و چون ابرى آمدى گفتى فلان جا رو تا ابرى بيامد و ندا آمد : بگير كه خاكستر است و از عاد يكى را باقى مگذار . » گويد : و فرستاده اين بشنيد و از آنها نهان داشت تا عذاب خدا بيامد . ابو بكر بن عياش درباره قصه عاديان گويد كه فرستاده به كوهستان مهره بالا رفت و گفت : « خدايا براى اسيرى نيامدهام كه فديه دهم يا بيمارى كه شفا دهم به دعا آنچه باران خواهى داد بده . » گويد : پس ابرها بر آمد و ندا رسيد كه از اين ابرها برگزين ، و او همىگفت : « سوى ينى فلان رويد » و عاقبت ابرى سياه بر آمد و فرستاده گفت : « سوى عاد روم » و ندا آمد بگير كه خاكستر است و از عاد يكى را باقى مگذار . گويد : و قصه را از آن گروه كه پيش بكر بن معاويه شراب همىخوردند نهان داشت و بكر بن معاويه نخواست قصه را به آنها كه مهمان و بر خوانش بودند ، گفته باشد و آن را ضمن آوازى ياد كرد . ابن اسحاق گويد : وقتى قوم عاد دچار قحط شدند گفتند گروهى را به مكه فرستيم تا براى ما طلب باران كند ، و قيل بن عمر و لقيم بن هزال بن هزيل بن عبيل بن ضد بن عاد اكبر و مرثد بن سعد بن عفير را كه مسلم بود و اسلام خويش نهان مىداشت و جلهمة بن خيبرى دايى معاوية بن بكر و لقمان بن عاد بن فلان بن ضد بن عاد اكبر را بفرستادند و اينان هر كدام با گروهى از قوم خويش برفتند و جمع فرستادگان هفتاد كس بود و چون به مكه رسيدند بر معاوية بن بكر فرود آمدند و جايشان بيرون مكه و خارج حرم بود ، معاويه آنها را منزل داد و گرامى داشت كه خالگان و داماد وى بودند و هزيله دختر بكر و خواهر تنى معاويه زن لقيم بن هزال بود كه عبيد بن لقيم و عمير بن لقيم را آورده بود و آنها در خاندان معاويه به مكه پيش خالگان خود بودند و اينان از مردم